|
[ وضعیت پست مدرن، نام کتاب ژان فرانسوا ليوتار است و هیچ ارتباطی به این بلاگ ندارد ]
|
اگر نمی خواهی بر تیره بختی من گواهی دهی
خواهش دارم رو به روی من نمان، عبور کن،
کوچه را طی کن و در انتهای کوچه محو شو،
همان گونه که انسان های خوشبخت محو می شوند.
من حتی ظرفی میوه نداشتم که به مهمان
تعارف کنم، آمد - نشست - جراحت
و زخم های مرا دید و رفت - در سکوت ما
دو سه شاخه ی شمعدانی گل دادند
دردهای من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بیشتر نزد من می ماند.
مرا دیگران هم ترک کرده بودند، اما بعد از رفتن
مهمان از خانه آه کشیدم، آهی که می توانست
کبریت مرطوبی را روشن کند، شاخه و برگ های
گل های اطلسی و لادن
دروغین بودند اگر حقیقت داشتند
کنار آه من می شکفتند، مهمان هنگام
خداحافظی به من گفته بود: آینده ای در کار نیست
قلب با رقت و نا منظم می تپد، پس
فقط باید سکوت کرد و برگهای
درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غیبت مهمان درختان را
از فصل جدا کردم.
ساعت 10 صبح بود | احمدرضا احمدی | نشر چشمه | چاپ دوم : زمستان 1386، تهران | ص 174