تبليغاتX
|وَ|ضـ|ـعـ|ـیَتِ| پُـ|ـسـ|ـت |مُدِ|ر|ن | - از دفترچه ام و ...
[ وضعیت پست مدرن، نام کتاب ژان فرانسوا ليوتار است و هیچ ارتباطی به این بلاگ ندارد ]

...دفترچه را که برگه می زدم شعری از لورکا نظرم را جلب کرد :

چهار راهها

بادی از مشرق

چراغ در خیابان

و خنجر

در دل

خیابان

می لرزد

چون نخی که سفت کشیدندش

می لرزد

چون بال خرمگسی غول پیکر

همه جا من

خنجری می بینم

در دل

دو روز که عکس نمی گیرم دوربینم قهر می کند. رمق فشار دادن دکمه ی شاتر را ندارم. یک جور خود آزاری ست. حتی گاهی دوربین در کوله ام است و به خاطر همین خودآزاری لذت بخش بعد کلی نگاه کردن و پیدا کردن سوژه ای برای عکاسی از کنارش رد می شوم و دوربین را می گذارم سر جایش باشد. این اواخر هم چون می ترسیدم دوربینم را بدزدند دانشگاه هم نمی برمش. امروز احتمالا روز آخر کلاسهاست. اگر جور شود می خواهم برش دارم بروم ساحل عکاسی کنم. از طرفی فکر این ریاضیات لعنتی و چند فراخوان گرافیک و عکاسی رهایم نمی کند. از این حس رخوت که با کار نکردن به وجود می آید متنفرم. و یک سری چیز دیگر توی همین مایه ها...

این بلاگ هم شده ماجرای دوربین عکاسیم. خیلی وقت است که ننوشتم ، از دستم در رفته...

+