|
[ وضعیت پست مدرن، نام کتاب ژان فرانسوا ليوتار است و هیچ ارتباطی به این بلاگ ندارد ]
|

چه مانده است در کفت ؟ فقط سرنگ انسولین !
کنکور برای من همیشه یک مسخره بازی بود ، در کل درس خواندن هیچ وقت دقدقه ی من نبوده. ولی به هر حال با آن روبه رو شدم و سر جلسه نشستم... همکلاسی هایم را می دیدم که قبل شروع با هم قرار می گذاشتند که در دانشگاه تهران قبول می شوند و آنجا همدیگر را می بینند(البته هیچ کدام تهران قبول نشدند) ... هر کسی جایی قبول شد . دوستانم به اصفهان ، اردکان رفتند و عده ای دیگر در مشهد ماندگار شدند. و سهم من شمال بود. نزدیک دریا ...
جای سر سبزیست . روزهای اول همه جایش برایم جالب بود. الآن کمی معمولی تر شده است. حال من مانده ام با یک خانه و یک لپتاپ و تلویزیون و کلی دیگر از این خورده ریز ها ...
این محسن نامجو عجب خواننده ی است !
... ماندگار تر از هسته ی هلویی که نیست شود از برای آمدن هسته ای دیگر بر هستی که هست باشدمان برای روز مبادا مباد باشیم ما بر هستی ... و تنها همان هست بی هست است که هل می دهدمان شتاب کنید ! تا بمانیم در هستی و نمانیم از هستی می دویم ما بی بدون بی هیچ هستی گاو آهن گونه و می دویم ما بدون هیچ هستی ...
چند روزی هست که دوربینم را در کمد گذاشتم. وقتی عکس نمی گیرم انگار دوربینم دیگر نمی خواهد عکس بگیرد. مقاومت می کند. باید برش دارم و بروم دنبال بلیط اتوبوس برای برگشت به خانه ...
محسن می گفت عید می خواهد فیلم بسازد. ببینیم چه از آب در می آید! من هم فکرهایی داشتم تا خدا چی بخواهد!
جایی که در آن زندگی میکنم روستاست. خواب این را هم نمی دم که روزی در یک روستا زندگی کنم. ( ببین دیازپام ده خوراندند خلق را ! ) خدا را شکر که حداقل می توانم به اینترنت دسترسی داشته باشم...
... تیغ و رگ ، ز جمجمه تپانچه بگذران ...
... ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ...
باد می آید ، سیم های برق تکان می خورند...
ذهنم مشوش است...