|
[ وضعیت پست مدرن، نام کتاب ژان فرانسوا ليوتار است و هیچ ارتباطی به این بلاگ ندارد ]
|

***
باز این نمای تکراریِ تکرار درختها
اینبار واقعاً پاهام خسته اند
***
چه حس عجیبی دارد اینکه
منتظر بمانم و نگاه کنم
که موج آیا به جایی که ایستاده ام
می رسد یا نه
و همیشه موج کوتاه تر از آن چیزی نیست که حدس می زنم
گاهی بلند تر است
خیره می شوم به آبی که از روی پاهایم می گذرد
و شن هایی که جا به جا می کند
انگار آب من را با شن ها می برد
...
قدم زدن در ساحل
گاهی به دوستانم می اندیشم
گاهی به بی کرانگی دریا
و گاهی به پهن اسب
***
کودکی شنهای ساحل را
در دست گرفته
و ذره ذره آنها را
به باد می سپارد
***
- خوب دیگه کاری نداری ؟ ( تلفنش زنگ می خورد )
، یک لحظه تا تو فکر می کنی : الو سلام ، یک لحظه گوشی
علیرضا کاری نداری ؟
- نه ، خیلی خوشحال شدم ، ممنون که زنگ زدی ، خداحافظ
- بوق ، بوق ، بوق . . .
***
ما تنها هستیم
در تمام طول روز
در تمام طول هفته
در تمام طول سال
و در تمام طول عمر
***
از کنار هم می گذریم . . .
***
پ.ن : اگر غلط املایی دارم تذکر بدهید ، ممنون .

***
هوس کردم با اسمت برای خودم کامنت بگذارم
تو را خیال کنم که تایپ می کنی
تو را خیال کنم که عاشقی ...
***
روی دیوار نوشته بود :
خدا خوب است
خدا خوب است
من خدای خوب را دوست دارم
***
بر دامنه ی کوهی عظیم
با سنگ های خورد
نوشته اند :
الله اکبر
( گرگی در کمین / عباس کیارستمی )
***
زلف بر باد مده
تا ندهی بر بادم
...
ناز بنیاد مکن
تا نکنی بنیادم
...
تا نخورم خون جگر
...
تا نکشد سر به فلک فریادم
...
تا ننهم سر در کوه
...
تا نکنی فرهادم
...
رحم کن بر من مسکینو ...
تا به خاک در آسف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
...
تره را تاب مده تا ...
رخ بر افروز که فارغ کنی ام از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
...
ور نه بسوزی ما را
...
یاد هر قوم نکن تا نروی از یادم
...
( محسن نامجو گوش می کنم)
***
پ.ن : غلط املایی را لطفا تذکر دهید
***

***
ماهی در تنگ
باور ندارد
دریا را
***
...
- حالا می خوای چی کار کنی ؟
- صبر میکنم !
- چی کار می کنی ؟
- اونجوری نیگام نکن !
فعلا که چهار هفتش تموم شده ...
- معلوم هست چی می گی ؟
چهار هفتش تموم شده ، سی هفته ی دیگش چی ؟
اونا حتی شروع هم نشدن !
...
***
تنها که هستم دلم از چیزهای کوچک می گیرد. موضوعات بسیار کوچک و شاید احمقانه !
مثلا چند روز پیش از روزنامه ای که لایش نان بود و نانوا به من داد دلم گرفت. روزنامه نبود. دو برگ از یک نشریه زرد بود. آنطرفی که من دیدم یک مصاحبه داشت با الهام حمیدی که زمان سریال مسافری از هند انجام شده بود. و یک مطلب درباره ی تاریخچه ی شلوار جین. آن دو برگ رنگ زرد غریبی داشت...
***
اینکه دیر به دیر آپ می کنم دو دلیل دارد : بی حوصلگی و تصویر سازی
چند تصویر ذخیره دارم ، برای پستهای بعدی . اما آماده کردنش برای بلاگ کمی وقت می برد که آن هم بر می گردد به بی حوصلگی.
پس فقط یک دلیل دارد : بی حوصلگی !
***
چشید اسلحه را باز زبان خود
چه سرد
بود
بر سنگفرش خیابان
چه خیس می لغزید
شب
با گیسوان سیاهش
دود زده
ماشه را فشرد
***
پ.ن : اگر غلط املایی دارم تذکر بدهید ، ممنون .
Out of a thousand worms
Only one glows
In the dark
[ A Wolf Lying In Wait / Abbas Kiarostami ]