تبليغاتX
|وَ|ضـ|ـعـ|ـیَتِ| پُـ|ـسـ|ـت |مُدِ|ر|ن |
[ وضعیت پست مدرن، نام کتاب ژان فرانسوا ليوتار است و هیچ ارتباطی به این بلاگ ندارد ]

آخرین شب سال است ، تلویزیون دارد کمدی کلاسیک پخش می کند و من مغزم درد می کند...

از بس فکر کرده ام. در باره آینده ای که در حال رقم نخوردن است !

این که از کاری می کنم راضی نیستم و کارهای دیگر مرا می خواند : سینما ، عکاسی و همینجور چیز ها...

مغزم درد می گیرد وقتی به محدودیتها فکر می کنم و این که یک عمر باید سگ دو بزنی تا شاید به جایی برسی ، حقیقتش این است که هنوز بیست سالم نشده و دیگر زندگی جذبه ای ندارد. این فصلنامه غزل پست مدرن اگر به دستتان رسید بخوانید ، پدر سوخته بد جوری فضا می دهد.

اسمش خیلی باحال است : همین فردا بود ، صفحه آرایی هایش و طراحی جلدش هم حرف ندارد. به نظرم طراحی جلدش به دوسالانه گرافیک برنو راه یافته است. طراحش وحید عرفانیان است .

از من گفتن بود.

امروز سر میز تدوین بودم. دومین فیلم کوتاهم تمام شد. این دومی بدجوری مزخرف شده است. آنقدر که با تدوینگر آنقدر خندیدیم که رودهامان داشت از حلقمان می زد بالا !

فیلم مزخرفی شده ! می خواستم بیننده را دیوانه کنم خودم دیوانه شدم . ...(کلمه حذف شد) زد حال است که شاید هیچ وقت سراغ سینما نروم و یا حد اقل سراغ این جور فیلمها. فیلم مستند بهتر است حد اقل شاید برای من ( مغزم تیر می کشد! )

چشمهام خسته اند و من کم کم قدرت تمرکز کردن را از دست می دهم. پدرم گفت تخم مرغ رنگ کن ! سال نو لعنتی ، به یادم می آورد که می گذرد روزگار، من در حال دیر شدنم !

یکی از این غزل های پست مدرن را می نویسم ، اگر خوشتان آمد ، به قیمتش می ارزد :

 

"سکوت..." ، شرشر باران ، کلید ، قفل دری

نگاه خسته و گیج همیشه در به دری

که تف به گور کسی که دوباره در بزند

] کلید می چرخد توی قفل بسته دری [

دوباره عقربه امشب مسیر را برگشت

به سنگ ، شیشه شکسته ، نگاه گیج ... "پری!"

عزیز بی کس من توی خانه جا ماندی

تویی که آمده بودی دل مرا ببری !

بگو که خسته شدی از کسی که دیگر نیست

بیار از آن طرف پنجره به من خبری

از آن پرنده ی ترسو که روی این شیشه

نوشت " پر زدن " و حس " می شود بپری! "

بچرخ سمت خیابان ، بچرخ سمت کسی

...و چند شاخه گل که ، برای کی بخری ؟!

حمیده محمدرضاپور

 

پ ن : برای دانلود فرم عضویت نشریه همین فردا بود اینجا کلیک کنید ( حجم فایل: 208 KB . ضمنا من هر دو رویش را اسکن کردم و به هم چسباندم ، در نسخه اصلی کارت اشتراک به صورت پشت و رو است. )

پ ن : چشمهام خسته اند ...

پ ن : مشهدی های گرامی مجله ی مورد نظر در انتشارات جهاد دانشگاهی سه راه ادبیات موجود است...

پ ن : این تصویر سازی را که برای این پست کشیده ام را از آرشیوم د رآوردم . یک ماه پیش به یاد فردا کشیدم . همین فردا بود...

+

وارد کتاب فروشی که شدم سوال کردم قفسه ی شعرهای خارجی کجاست. کتاب فروش از جاش بلند شد و نشونم داد. یک ردیف کتابهای کوچیک که بیشترشون مال نشر چشمه بود. شروع کردم به جمع کردن کتابهای مورد علاقم. چند تایی شد : صد لیکو ، یک نمایشنامه از لورکا ، یک مجموعه شعر آلمانی ، دری لولا شده به فراموشی . یادم افناد که اگه زیاد کتاب بردارم برای نهار پول ندارم در نتیجه به "صد لیکو" قناعت (همینجوری مینویسن؟) کردم.

روی جلدش نوشته :

صد لیکو

سروده های بلوچی

گردآوری و برگردان : منصور مومنی

کتاب چاپ نشر مشکیه . انشارات آقای ساعد مشکی طراح گرافیک درست و حسابی. داماد آقای بهمن فرمان آرا !

برگهای قهوه ای رنگ کتاب + طراحی جلد خوب باعث شده کتاب از لحاظ بصری خیلی جذابیت داشته باشه.

بگذریم...

لیکو شعر خیلی جالبیه. در نگاه اول منو به یاد هایکو انداخت. (شاید به علت اینکه هردوشون کوتاهن و اینکه از نظر تلفظ به هم شباهت دارن.) عشق های خیلی جالب و زیبایی رو می شه از قاطی این شعر ها پیدا کرد. در نگاه اول آدم باورش نمی شه که اینا توی بلوچستان سروده می شه. لیکو شعر خیلی عامیانه است که اونو با ساز قیچک می خونن. من یک بلوچ رو توی خیابون دانشگاه مشهد دیدم که قیچک می زد. خیلی خوشم اومد. واقعا زیبا بود. این شعرها رو می خونن و قیچک می زنن.

واقعا فوق العاده است...

چند لیکو براتون می نویسم تا ببینین چی می گم :

 

سوار بر موتوری روسی

               فرو می آیی سرازیری را

تو را دیده ام

گریه امان ام نمی دهد

 

***

 

سر بر زانوی سوخته ام بگذار

                               تو.

دهان بگشای

تا بنوشم زبانت را

                 من.

 

***

 

پرید هواپیما

            بر آسمان ایران

دست بسته می آیم برابرت

                       می بینی؟

 

***

 

خانه ای می سازم

            از تن و از برگ نخل

حرفی بزن بورجان

با همین لبان عنابی ات

                    حرفی بزن!

 

***

پ.ن : اگه غلظ املایی دارم تذکر بدین.

پ.ن : قیمت کتاب 1000 تومن ، به نظر من ارزشش رو داره.

پ.ن : لیکو به زبان محلی سروده میشه و دارای وزن و آهنگه. اون چیزی که در بالا خوندین برگردان شعرهاست.

+

...دفترچه را که برگه می زدم شعری از لورکا نظرم را جلب کرد :

چهار راهها

بادی از مشرق

چراغ در خیابان

و خنجر

در دل

خیابان

می لرزد

چون نخی که سفت کشیدندش

می لرزد

چون بال خرمگسی غول پیکر

همه جا من

خنجری می بینم

در دل

دو روز که عکس نمی گیرم دوربینم قهر می کند. رمق فشار دادن دکمه ی شاتر را ندارم. یک جور خود آزاری ست. حتی گاهی دوربین در کوله ام است و به خاطر همین خودآزاری لذت بخش بعد کلی نگاه کردن و پیدا کردن سوژه ای برای عکاسی از کنارش رد می شوم و دوربین را می گذارم سر جایش باشد. این اواخر هم چون می ترسیدم دوربینم را بدزدند دانشگاه هم نمی برمش. امروز احتمالا روز آخر کلاسهاست. اگر جور شود می خواهم برش دارم بروم ساحل عکاسی کنم. از طرفی فکر این ریاضیات لعنتی و چند فراخوان گرافیک و عکاسی رهایم نمی کند. از این حس رخوت که با کار نکردن به وجود می آید متنفرم. و یک سری چیز دیگر توی همین مایه ها...

این بلاگ هم شده ماجرای دوربین عکاسیم. خیلی وقت است که ننوشتم ، از دستم در رفته...

+

چه مانده است در کفت ؟ فقط سرنگ انسولین !

کنکور برای من همیشه یک مسخره بازی بود ، در کل درس خواندن هیچ وقت دقدقه ی من نبوده. ولی به هر حال با آن روبه رو شدم و سر جلسه نشستم... همکلاسی هایم را می دیدم که قبل شروع با هم قرار می گذاشتند که در دانشگاه تهران قبول می شوند و آنجا همدیگر را می بینند(البته هیچ کدام تهران قبول نشدند) ... هر کسی جایی قبول شد . دوستانم به اصفهان ، اردکان رفتند و عده ای دیگر در مشهد ماندگار شدند. و سهم من شمال بود. نزدیک دریا ...

جای سر سبزیست . روزهای اول همه جایش برایم جالب بود. الآن کمی معمولی تر شده است.  حال من مانده ام با یک خانه و یک لپتاپ و تلویزیون و کلی دیگر از این خورده ریز ها ...

این محسن نامجو عجب خواننده ی است !

... ماندگار تر از هسته ی هلویی که نیست شود از برای آمدن هسته ای دیگر بر هستی که هست باشدمان برای روز مبادا مباد باشیم ما بر هستی ... و تنها همان هست بی هست است که هل می دهدمان شتاب کنید ! تا بمانیم در هستی و نمانیم از هستی می دویم ما بی بدون بی هیچ هستی گاو آهن گونه و می دویم ما بدون هیچ هستی ...

چند روزی هست که دوربینم را در کمد گذاشتم. وقتی عکس نمی گیرم انگار دوربینم دیگر نمی خواهد عکس بگیرد. مقاومت می کند. باید برش دارم و بروم دنبال بلیط اتوبوس برای برگشت به خانه ...

محسن می گفت عید می خواهد فیلم بسازد. ببینیم چه از آب در می آید! من هم فکرهایی داشتم تا خدا چی بخواهد!

جایی که در آن زندگی میکنم روستاست. خواب این را هم نمی دم که روزی در یک روستا زندگی کنم. ( ببین دیازپام ده خوراندند خلق را ! ) خدا را شکر که حداقل می توانم به اینترنت دسترسی داشته باشم...

... تیغ و رگ ، ز جمجمه تپانچه بگذران ...

... ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ، ببین ...

باد می آید ، سیم های برق تکان می خورند...

ذهنم مشوش است...

+

86/05/19

این تاریخیه که آخرین پست وبلاگ قبلیمو نوشتم. توی اون  پست توضیح دادم که دیگه نمی تونم بنویسم. حالا برگشتم ، از فکر اولیه ثبت این بلاگ تا ثبتش فکر می کنم 1 ماه بیشتر یا کمتر طول کشید. من بلاگ های زیادی داشتم و حالا فکر می کنم نباید بهش فکر کرد. من واقعا نمی دونم می خوام درباره ی چه چیزی در این بلاگ بنویسم . اسمش رو با وسواس انتخاب کردم. به نظرم اسم جالبیه.

تنها چیزی که می تونم درباره ی این بلاگ بهتون بگم اینه که این بلاگ کسیه که با هنر سر کار داره : سینما ، عکاسی ، نقاشی و از این جور چیزا.

+